EN 0 0

«عشق» در مثنوی

16 بیت در مثنوی

تدبرها، آیات و روایاتِ این موضوع
رنجش از صفرا و از سودا نبود
بوی هر هیزم پدید آید ز دود

بیماریِ او ناشی از غلبهٔ صفرا یا سودا نبود؛ چرا که بویِ جنس و نوعِ هر هیزمی از دودی که بلند می‌شود، آشکار می‌گردد.

بیتِ 107 · حکایت پادشاه و کنیزک
دید از زاریش کو زار دل است
تن خوش است و او گرفتار دل است‌‌

از ناله و زاری‌اش دریافت که او بیمارِ دل و عاشق است؛ جسمش سالم است، اما روح و جانش در بندِ عشق شده است.

بیتِ 108 · حکایت پادشاه و کنیزک
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل‌‌

عشق و عاشقی از زاری و بی‌قراریِ دل آشکار می‌شود؛ و هیچ بیماری و دردی مانند بیماریِ دل نیست.

بیتِ 109 · حکایت پادشاه و کنیزک
علت عاشق ز علت‌ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست‌‌

دردِ عاشق با دیگر دردها یکسان نیست؛ عشق اسطرلابی برای کشف و شناختِ رازهای الهی است.

بیتِ 110 · حکایت پادشاه و کنیزک
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است‌‌

عشق چه مادی و زمینی باشد و چه معنوی و آسمانی، سرانجام ما را به همان سرمنزلِ حقیقی هدایت می‌کند.

بیتِ 111 · حکایت پادشاه و کنیزک
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن‌‌

هر اندازه که در توصیف و توضیحِ عشق سخن بگویم، وقتی به خودِ عشق می‌رسم، از آن سخنانِ خود شرمسار می‌شوم.

بیتِ 112 · حکایت پادشاه و کنیزک
گرچه تفسیر زبان روشن‌گر است
لیک عشق بی‌‌زبان روشن‌‌تر است‌‌

اگرچه توضیح و تفسیرِ زبان روشنگر و گویاست، اما عشقی که در زبان و کلام نگنجد بسیار روشن‌تر و گویاتر است.

بیتِ 113 · حکایت پادشاه و کنیزک
چون قلم اندر نوشتن می‌‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت‌‌

وقتی قلم با شتاب در حالِ نوشتن بود، همین که به عشق رسید، از عجز و شرم شکاف برداشت و از حرکت بازماند.

بیتِ 114 · حکایت پادشاه و کنیزک
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت‌‌

عقل در توضیحِ عشق، همچون خری در گِل فروماند؛ در نهایت، این خودِ عشق بود که شرحِ عشق و عاشقی را بیان کرد.

بیتِ 115 · حکایت پادشاه و کنیزک
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب‌‌

خورشید خود دلیل و گواهِ وجودِ خویش است؛ اگر برهان و دلیل برای اثباتِ آن می‌خواهی، از آن روی برمگردان.

بیتِ 116 · حکایت پادشاه و کنیزک
از وی ار سایه نشانی می‌‌دهد
شمس هر دم نور جانی می‌‌دهد

اگر سایه تنها نشانه‌ای کم‌رنگ از خورشید به دست می‌دهد، خودِ خورشید در هر لحظه نوری جان‌بخش می‌افشاند.

بیتِ 117 · حکایت پادشاه و کنیزک
سایه خواب آرد ترا همچون سمر
چون بر آید شمس انشق القمر

سایه مانند افسانه‌سراییِ شبانه تو را به خواب می‌برد، اما وقتی خورشید طلوع کند، ماه شکافته می‌شود.

بیتِ 118 · حکایت پادشاه و کنیزک
زان که عشق مردگان پاینده نیست
زان که مرده سوی ما آینده نیست‌‌

زیرا عشقِ به مردگان پایدار و جاویدان نیست، چرا که مرده هرگز به‌سوی ما بازنمی‌گردد.

بیتِ 217 · حکایت پادشاه و کنیزک
عشق زنده در روان و در بصر
هر دمی باشد ز غنچه تازه‌‌تر

اما عشقِ به معشوقِ زنده و حقیقی، در جان و دیدهٔ انسان، هر لحظه از شکوفه و غنچهٔ نوشکفته نیز تازه‌تر و باطراوت‌تر است.

بیتِ 218 · حکایت پادشاه و کنیزک
عشق آن زنده گزین کاو باقی است
کز شراب جان‌فزایت ساقی است‌‌

عشقِ آن معشوقِ زنده‌ای را اختیار کن که جاودان و همیشگی است و با شرابِ روح‌بخش و حیات آفرینش تو را سیراب می‌کند.

بیتِ 219 · حکایت پادشاه و کنیزک
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا

عشقِ آن معشوقی را برگزین که همهٔ پیامبران از عشق و بندگیِ او به شکوه، عزّت و مقام رسیدند.

بیتِ 220 · حکایت پادشاه و کنیزک