بیخبر کان شاه قصد جانش کرد
آن مرد با شادمانی و خوشحالی به راه افتاد، بیخبر از اینکه پادشاه قصدِ جانِ او را کرده است.
بیتِ 191 · حکایت پادشاه و کنیزک9 بیت در مثنوی
تدبرها، آیات و روایاتِ این موضوعآن مرد با شادمانی و خوشحالی به راه افتاد، بیخبر از اینکه پادشاه قصدِ جانِ او را کرده است.
بیتِ 191 · حکایت پادشاه و کنیزکسوار بر اسبی عربی و تندرو شد و با شادمانی بتاخت؛ درحالیکه ارزشِ جان خود را آن جامهٔ گرانبها و پاداشِ شاهانه میپنداشت.
بیتِ 192 · حکایت پادشاه و کنیزکای کسی که با رضایت و خشنودیِ تمام به این سفر درآمدی، درحالیکه با پای خویش بهسوی سرنوشتِ شومت گام برمیداری.
بیتِ 193 · حکایت پادشاه و کنیزکدر پندارِ خویش، به دنبال حکومت، عزت و بزرگی بود؛ اما عزرائیل به کنایه و استهزا میگفت: «آری! به گمانت برو، به این آرزوها خواهی رسید!»
بیتِ 194 · حکایت پادشاه و کنیزکعشقهایی که تنها بهخاطر زیبایی ظاهر و رنگ و رویِ دنیوی باشند، عشق واقعی نیستند؛ بلکه عاقبت موجب ننگ و رسوایی خواهند شد.
بیتِ 205 · حکایت پادشاه و کنیزکهمانگونه که پَرهای زیبای طاووس دشمن جانش میشود؛ چه بسیار پادشاهانی که شکوه و جلالِ خودشان موجب نابودی و مرگ آنان شده است.
بیتِ 208 · حکایت پادشاه و کنیزکزرگر گفت: «من مانند همان آهویی هستم که شکارچی بهخاطرِ مشکِ نافم، خونِ پاکم را بر زمین ریخت.»
بیتِ 209 · حکایت پادشاه و کنیزک«ای من آن روباهِ صحرایی که از کمینگاه سرش را برای پوست مرغوبش بریدند.»
بیتِ 210 · حکایت پادشاه و کنیزک«ای من همان فیلی که زخمِ نیزهٔ فیلبان، خونم را برای بهدستآوردنِ عاجم بر زمین ریخت.»
بیتِ 211 · حکایت پادشاه و کنیزک