EN 0 0

«فنا» در مثنوی

5 بیت در مثنوی

تدبرها، آیات و روایاتِ این موضوع
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا
خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا

هنگامی که پادشاه از حالتِ محو و بی‌خودی در برابرِ خدا به هوش آمد، زبانی خوش به مدح و ستایشِ خداوند باز کرد.

بیتِ 57 · حکایت پادشاه و کنیزک
لا تکلفنی فإنی فی الفنا
کلت أفهامی فلا أحصی ثنا

گفتم: «مرا به‌زحمت مینداز و به سخن‌گفتن وامدار که من در حالتِ فنا و بی‌خودی هستم؛ عقل و فهمم از کار افتاده و و نمی‌توانم ثنا و ستایش او را بشمارم.»

بیتِ 128 · حکایت پادشاه و کنیزک
کل شی‌‌ء قاله غیر المفیق
إن تکلف أو تصلف لا یلیق‌‌

«هر سخنی که انسانِ ازخودبی‌خود و مستِ عشق بگوید، چه از روی تکلف باشد و چه از سرِ خودنمایی، شایسته نیست.»

بیتِ 129 · حکایت پادشاه و کنیزک
من چه گویم یک رگم هشیار نیست
شرح آن یاری که او را یار نیست‌‌

«من چه بگویم، درحالی‌که یک رگ از وجودم هوشیار نمانده؛ چگونه یاری را وصف کنم که او را هیچ همتایی نیست؟»

بیتِ 130 · حکایت پادشاه و کنیزک
گفتم ار عریان شود او در عیان
نی تو مانی نی کنارت نی میان‌‌

گفتم: «اگر معشوق (حقیقت مطلق) به‌صورت کاملاً آشکار و عریان جلوه‌گر شود، نه از تو چیزی باقی می‌ماند، نه از آغوشت و نه هیچ فاصله‌ای میان شما.»

بیتِ 139 · حکایت پادشاه و کنیزک