نبض او بر حال خود بد بیگزند
تا بپرسید از سمرقند چو قند
تا بپرسید از سمرقند چو قند
نبضِ او بدونِ هیچ تغییری در حالتِ طبیعیِ خود باقی بود، تا اینکه طبیب از شهرِ سمرقند که مثلِ قند شیرین است پرسش کرد.
بیتِ 167 · حکایت پادشاه و کنیزک4 بیت در مثنوی
تدبرها، آیات و روایاتِ این موضوعنبضِ او بدونِ هیچ تغییری در حالتِ طبیعیِ خود باقی بود، تا اینکه طبیب از شهرِ سمرقند که مثلِ قند شیرین است پرسش کرد.
بیتِ 167 · حکایت پادشاه و کنیزکبا شنیدنِ نامِ سمرقند نبضش شروع به جهیدن کرد و رنگِ چهرهاش سرخ و زرد شد؛ زیرا از یک زرگرِ اهلِ سمرقند جداافتاده بود.
بیتِ 168 · حکایت پادشاه و کنیزکپادشاه آن ریختنِ خون (کشتنِ زرگر) را از روی هواوهوس انجام نداد؛ پس تو بدگمانی و مجادله را رها کن.
بیتِ 230 · حکایت پادشاه و کنیزکتو اینگونه پنداشتی که او مرتکب گناه و ناپاکی شده است؛ درحالیکه در صفا و خلوصِ راستین، هرگز غِش، کدورت و ناخالصی راه نمییابد.
بیتِ 231 · حکایت پادشاه و کنیزک