درس ۵: بردن پادشاه آن طبیب را بر سر بیمار تا حال او را ببیند
بیت 101
چون گذشت آن مجلس و خوان کرم
دست او بگرفت و برد اندر حرم
دست او بگرفت و برد اندر حرم
وقتی آن مجلس و سفرهٔ سخاوت به پایان رسید، ˺پادشاه˹ دست او را گرفت و به اندرونی برد.
بیت 102
قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند
بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
حکایت بیمار و بیماری را بازگفت؛ پس از آن او را نزد بیمار نشاند.
بیت 103
رنگ رو و نبض و قاروره بدید
هم علاماتش هم اسبابش شنید
هم علاماتش هم اسبابش شنید
˺طبیب الهی˹ رنگ چهره و نبض و ادرار ˺او˹ را دید؛ هم نشانههایش را شنید و هم علتهایش را.
بیت 104
گفت هر دارو که ایشان کردهاند
آن عمارت نیست ویران کردهاند
آن عمارت نیست ویران کردهاند
گفت: «هر دارویی که آنان ˺پزشکان˹ به کار بردهاند، آبادانی نیست؛ ویران کردهاند.»
بیت 105
بیخبر بودند از حال درون
أستعیذ الله مما یفترون
أستعیذ الله مما یفترون
«از حال درون ˺او˹ بیخبر بودند؛ به خدا پناه میبرم از آنچه به دروغ میبافند.»
بیت 106
دید رنج و کشف شد بر وی نهفت
لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت
لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت
رنج را دید و آنچه پوشیده بود بر او آشکار شد، اما پنهان کرد و به پادشاه نگفت.
بیت 107
رنجش از صفرا و از سودا نبود
بوی هر هیزم پدید آید ز دود
بوی هر هیزم پدید آید ز دود
بیماریاش از ˺غلبهٔ˹ صفرا و سودا نبود؛ بوی هر هیزم از دودش پدیدار میشود.
بیت 108
دید از زاریش کاو زار دل است
تن خوش است و او گرفتار دل است
تن خوش است و او گرفتار دل است
از زاریاش دریافت که او بیمار دل است؛ تن سالم است و او گرفتار دل است.
بیت 109
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
عاشقی از زاری دل آشکار است؛ هیچ بیماری مانند بیماری دل نیست.
بیت 110
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
بیماری عاشق از ˺دیگر˹ بیماریها جداست؛ عشق اسطرلاب رازهای خداست.
بیت 111
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است
عاشقی، چه از این سو ˺یا زمینی˹ باشد و چه از آن سو ˺یا آسمانی˹، سرانجام ما را به آن سو رهبر است.
بیت 112
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن
چون به عشق آیم خجل گردم از آن
هرچه عشق را شرح و توضیح دهم، وقتی به ˺خود˹ عشق میرسم، از آن شرمسار میشوم.
بیت 113
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بیزبان روشنتر است
لیک عشق بیزبان روشنتر است
گرچه تفسیر زبان گویاست، اما عشق خاموش گویاتر است.
بیت 114
چون قلم اندر نوشتن میشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
وقتی قلم در نوشتن میشتافت، همینکه به عشق رسید، قلم بر خود شکافت.
بیت 115
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
عقل در شرح آن همچون خری در گل فروماند؛ شرح عشق و عاشقی را ˺خود˹ عشق گفت.
بیت 116
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
˺برای مثال،˹ دلیل آفتاب، آفتاب است؛ اگر دلیل میخواهی، از آن رو برمگردان.
بیت 117
از وی ار سایه نشانی میدهد
شمس هر دم نور جانی میدهد
شمس هر دم نور جانی میدهد
اگر سایه از آن نشانی میدهد، خورشید هر دم نور جانبخش میدهد.
بیت 118
سایه خواب آرد تو را همچون سمر
چون برآید شمس انشق القمر
چون برآید شمس انشق القمر
سایه مانند افسانهٔ شبانه تو را به خواب میبرد؛ وقتی خورشید برآید، “از هم شکافت ماه”.
بیت 119
خود غریبی در جهان چون شمس نیست
شمس جان باقیای کش امس نیست
شمس جان باقیای کش امس نیست
در جهان غریب ˺و بیمانندی˹ چون خورشید نیست؛ خورشید جان جاویدانی است که دیروزی ندارد.
بیت 120
شمس در خارج اگرچه هست فرد
میتوان هم مثل او تصویر کرد
میتوان هم مثل او تصویر کرد
خورشید، هرچند در جهان بیرون یگانه است، باز میتوان مانند آن را ˺در ذهن˹ تصور کرد.
بیت 121
شمس جان کاو خارج آمد از اثیر
نبودش در ذهن و در خارج نظیر
نبودش در ذهن و در خارج نظیر
˺اما˹ خورشید جان، که از برترین فلک فراتر است، نه در ذهن و نه در جهان بیرون مثل ˺و مانندی˹ ندارد.
بیت 122
در تصور ذات او را گنج کو
تا درآید در تصور مثل او
تا درآید در تصور مثل او
ذات او را در تصور کجا گنجایشی است، تا مانند او در تصور آید؟
بیت 123
چون حدیث روی شمسالدین رسید
شمس چارم آسمان سر درکشید
شمس چارم آسمان سر درکشید
همینکه سخن از روی ˺و حقیقت˹ شمسالدین ˺تبریزی˹ به میان آمد، خورشید آسمان چهارم ˺از شرم˹ سر فروبرد.
بیت 124
واجب آید چون که آمد نام او
شرح کردن رمزی از انعام او
شرح کردن رمزی از انعام او
چون نام او به میان آمد، واجب است که رمزی از بخششهای او شرح داده شود.
بیت 125
این نفس جان دامنم برتافته است
بوی پیراهان یوسف یافته است
بوی پیراهان یوسف یافته است
در این دم، جان دامنم را گرفته است ˺و التماس میکند˹؛ ˺زیرا˹ بوی پیراهن یوسف را یافته است.
بیت 126
از برای حق صحبت سالها
بازگو حالی از آن خوش حالها
بازگو حالی از آن خوش حالها
˺حسامالدین گفت:˹ «به حق همنشینی سالها، حالی از آن حالهای خوش را بازگو.»
بیت 127
تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده صدچندان شود
عقل و روح و دیده صدچندان شود
«تا زمین و آسمان خندان شود، و عقل و روح و دیده ˺دل˹ صدچندان شود.»
بیت 128
لا تکلفنی فإنی فی الفنا
کلت أفهامی فلا أحصی ثنا
کلت أفهامی فلا أحصی ثنا
˺گفتم:˹ «مرا به تکلف وامدار، که من در فنا ˺و بیخودی˹ هستم؛ ادراکهایم کُند شده است، پس ثنایی نمیتوانم برشمارم.»
بیت 129
کل شیء قاله غیر المفیق
إن تکلف أو تصلف لا یلیق
إن تکلف أو تصلف لا یلیق
«هر سخنی که ˺مستِ˹ ناهشیار بگوید، چه به تکلف و چه به خودنمایی، شایسته نیست.»
بیت 130
من چه گویم یک رگم هشیار نیست
شرح آن یاری که او را یار نیست
شرح آن یاری که او را یار نیست
«من چه بگویم ـ یک رگم هشیار نیست ـ در شرح آن یاری که او را یاری ˺یا همتایی˹ نیست؟»
بیت 131
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
«شرح این جدایی و این خون دل ˺خوردن˹ را فعلاً رها کن تا وقتی دیگر.»
بیت 132
قال أطعمنی فإنی جائع
واعتجل فالوقت سیف قاطع
واعتجل فالوقت سیف قاطع
˺حسامالدین˹ گفت: «مرا غذا بده که گرسنهام، و شتاب کن؛ زیرا وقت مانند شمشیری بُرنده است ˺که عمر را میبُرد˹.»
بیت 133
صوفی ابنالوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق
نیست فردا گفتن از شرط طریق
«ای رفیق! صوفی فرزند همین لحظه است؛ “فردا” گفتن از شرطهای این راه نیست.»
بیت 134
تو مگر خود مرد صوفی نیستی
هست را از نسیه خیزد نیستی
هست را از نسیه خیزد نیستی
«مگر تو خودت صوفی نیستی؟ از نسیه، آنچه ˺نقد˹ هست نیست میشود.»
بیت 135
گفتمش پوشیده خوشتر سر یار
خود تو در ضمن حکایت گوش دار
خود تو در ضمن حکایت گوش دار
به او ˺حسامالدین˹ گفتم: «راز معشوق پوشیده خوشتر است؛ تو خود ˺آن را˹ در ضمن حکایت گوش دار.»
بیت 136
خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
گفته آید در حدیث دیگران
«خوشتر آن است که راز معشوقان در سخن دیگران گفته شود.»
بیت 137
گفت مکشوف و برهنه گوی این
آشکارا به که پنهان ذکر دین
آشکارا به که پنهان ذکر دین
˺حسامالدین˹ گفت: «این را آشکار و عریان بگو؛ ˺زیرا˹ سخن دین آشکارا بهتر از پنهان است.»
بیت 138
پرده بردار و برهنه گو که من
مینخسبم با صنم با پیرهن
مینخسبم با صنم با پیرهن
«پرده بردار و عریان بگو؛ زیرا من با معشوق با لباس نمیخوابم.»
بیت 139
گفتم ار عریان شود او در عیان
نی تو مانی نی کنارت نی میان
نی تو مانی نی کنارت نی میان
گفتم: «اگر او در برابر دیدگان برهنه شود، نه تو میمانی، نه آغوشت و نه فاصلهای ˺میان شما˹.»
بیت 140
آرزو میخواه لیک اندازه خواه
برنتابد کوه را یک برگ کاه
برنتابد کوه را یک برگ کاه
«آرزو بخواه، اما بهاندازه بخواه؛ ˺چراکه˹ یک برگ کاه کوه را تاب نمیآورد.»
بیت 141
آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید جمله سوخت
اندکی گر پیش آید جمله سوخت
«خورشیدی که این جهان از آن روشن است، اگر اندکی نزدیکتر آید، همه چیز میسوزد.»
بیت 142
فتنه و آشوب و خونریزی مجوی
بیش از این از شمس تبریزی مگوی
بیش از این از شمس تبریزی مگوی
«فتنه و آشوب و خونریزی مجو؛ بیش از این از شمس تبریزی مگو.»
بیت 143
این ندارد آخر از آغاز گوی
رو تمام این حکایت بازگوی
رو تمام این حکایت بازگوی
این ˺راز˹ پایانی ندارد؛ ˺پس˹ از آغاز بگو؛ برو و این حکایت را تا پایان بازگو.