درس ۸: فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر
بیت 185
شه فرستاد آن طرف یک دو رسول
حاذقان و کافیان بس عدول
حاذقان و کافیان بس عدول
پادشاه به آن سو یکی دو فرستاده فرستاد، کاردان و کارآمد و بسیار عادل.
بیت 186
تا سمرقند آمدند آن دو امیر
پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر
پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر
آن دو امیر تا سمرقند آمدند و از سوی شاهنشاه برای آن زرگر مژده آوردند.
بیت 187
کای لطیف استاد کامل معرفت
فاش اندر شهرها از تو صفت
فاش اندر شهرها از تو صفت
˺گفتند:˹ «ای استاد ظریفکار و کامل در شناخت ˺کار خود˹، وصف تو در شهرها آشکار است.»
بیت 188
نک فلان شه از برای زرگری
اختیارت کرد زیرا مهتری
اختیارت کرد زیرا مهتری
«اکنون فلان پادشاه برای زرگری تو را برگزید، زیرا ˺در این هنر˹ سرآمدی.»
بیت 189
اینک این خلعت بگیر و زر و سیم
چون بیایی خاص باشی و ندیم
چون بیایی خاص باشی و ندیم
«اینک این جامهٔ گرانبها و طلا و نقره را بگیر؛ وقتی بیایی، نزدیک و همنشین ˺پادشاه˹ خواهی بود.»
بیت 190
مرد مال و خلعت بسیار دید
غره شد از شهر و فرزندان برید
غره شد از شهر و فرزندان برید
مرد مال و جامهٔ گرانبهای بسیار دید؛ فریفته شد و از شهر و فرزندان جدا شد.
بیت 191
اندرآمد شادمان در راه مرد
بیخبر کان شاه قصد جانش کرد
بیخبر کان شاه قصد جانش کرد
مرد شادمان به راه افتاد، بیخبر از اینکه پادشاه قصد جانش را کرده است.
بیت 192
اسب تازی برنشست و شاد تاخت
خونبهای خویش را خلعت شناخت
خونبهای خویش را خلعت شناخت
بر اسب عربی نشست و شادمان تاخت؛ خونبهای خود را جامهٔ گرانبها پنداشت.
بیت 193
ای شده اندر سفر با صد رضا
خود به پای خویش تا سوء القضا
خود به پای خویش تا سوء القضا
ای کسی که با رضایت کامل، خود و با پای خویش، تا تقدیر بد به سفر رفتهای!
بیت 194
در خیالش ملک و عز و مهتری
گفت عزرائیل رو آری بری
گفت عزرائیل رو آری بری
در خیالش پادشاهی و عزت و بزرگی بود؛ عزرائیل ˺با ریشخند˹ گفت: «برو، آری، ˺آرزویت را˹ میبری!»
بیت 195
چون رسید از راه آن مرد غریب
اندرآوردش به پیش شه طبیب
اندرآوردش به پیش شه طبیب
وقتی آن مرد غریب از راه رسید، طبیب ˺الهی˹ او را به حضور پادشاه برد.
بیت 196
سوی شاهنشاه بردندش به ناز
تا بسوزد بر سر شمع طراز
تا بسوزد بر سر شمع طراز
او را با عزت نزد شاهنشاه بردند تا ˺پروانهوار˹ بر سر شمع طراز ˺، یعنی آن کنیزک زیبارو،˹ بسوزد.
بیت 197
شاه دید او را بسی تعظیم کرد
مخزن زر را بدو تسلیم کرد
مخزن زر را بدو تسلیم کرد
پادشاه او را دید، بسیار احترامش کرد و خزانهٔ طلا را به او سپرد.
بیت 198
پس حکیمش گفت کای سلطان مه
آن کنیزک را بدین خواجه بده
آن کنیزک را بدین خواجه بده
آنگاه حکیم ˺الهی˹ به او گفت: «ای سلطان بزرگ، آن کنیزک را به این مرد بده.»
بیت 199
تا کنیزک در وصالش خوش شود
آب وصلش دفع آن آتش شود
آب وصلش دفع آن آتش شود
«تا کنیزک در وصال او بهبود یابد و آب وصلش آن آتش ˺بیماری˹ را فرو نشاند.»
بیت 200
شه بدو بخشید آن مهروی را
جفت کرد آن هر دو صحبتجوی را
جفت کرد آن هر دو صحبتجوی را
پادشاه آن زیبارو را به او بخشید و آن دو جویای همنشینی را به هم پیوند داد.
بیت 201
مدت شش ماه میراندند کام
تا به صحت آمد آن دختر تمام
تا به صحت آمد آن دختر تمام
مدت شش ماه کامرانی میکردند تا آن دختر کاملاً بهبود یافت.
بیت 202
بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر میگداخت
تا بخورد و پیش دختر میگداخت
پس از آن ˺طبیب الهی˹ برای او ˺زرگر˹ شربتی ساخت؛ همینکه نوشید، پیش دختر آب میشد.
بیت 203
چون ز رنجوری جمال او نماند
جان دختر در وبال او نماند
جان دختر در وبال او نماند
وقتی از بیماری زیباییاش نماند، جان دختر گرفتار او نماند.
بیت 204
چون که زشت و ناخوش و رخزرد شد
اندکاندک در دل او سرد شد
اندکاندک در دل او سرد شد
همینکه زشت و ناخوش و زردچهره شد، اندکاندک در دل او سرد شد.
بیت 205
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
عشقهایی که بهخاطر رنگی باشد، عشق نیست؛ سرانجام ننگی است.
بیت 206
کاش کان هم ننگ بودی یکسری
تا نرفتی بر وی آن بد داوری
تا نرفتی بر وی آن بد داوری
کاش آن ˺عشق رنگی˹ هم یکسره ننگ بود تا آن داوری بد بر او ˺زرگر˹ جاری نمیشد.
بیت 207
خون دوید از چشم همچون جوی او
دشمن جان وی آمد روی او
دشمن جان وی آمد روی او
خون مانند جوی از چشم او روان شد؛ چهرهٔ ˺زیبای˹ او دشمن جانش شد.
بیت 208
دشمن طاووس آمد پر او
ای بسی شه را بکشته فر او
ای بسی شه را بکشته فر او
˺برای مثال،˹ دشمن طاووس پر اوست؛ چه بسا پادشاهی که شکوهش او را کشته است!
بیت 209
گفت من آن آهوم کز ناف من
ریخت این صیاد خون صاف من
ریخت این صیاد خون صاف من
˺زرگر˹ گفت: «من آن آهویم که این شکارچی بهخاطر ناف من خون پاکم را ریخت.»
بیت 210
ای من آن روباه صحرا کز کمین
سر بریدندش برای پوستین
سر بریدندش برای پوستین
«آه، من آن روباه صحراییام که از کمین سرش را برای پوستین بریدند.»
بیت 211
ای من آن پیلی که زخم پیلبان
ریخت خونم از برای استخوان
ریخت خونم از برای استخوان
«آه، من آن فیلیام که ضربهٔ فیلبان خونم را برای استخوان ˺، یعنی عاج،˹ ریخت.»
بیت 212
آنکه کشتستم پی مادون من
مینداند که نخسبد خون من
مینداند که نخسبد خون من
«آنکه مرا برای چیزی فروتر از من کشته است، نمیداند که خون من نمیخوابد.»
بیت 213
بر من است امروز و فردا بر وی است
خون چون من کس چنین ضایع کی است
خون چون من کس چنین ضایع کی است
«امروز ˺زیان˹ بر من است و فردا بر او؛ خون کسی چون من کی اینگونه هدر میرود؟»
بیت 214
گرچه دیوار افکند سایهٔ دراز
بازگردد سوی او آن سایه باز
بازگردد سوی او آن سایه باز
«˺برای مثال،˹ اگرچه دیوار سایهای دراز میاندازد، آن سایه دوباره بهسوی او ˺دیوار˹ بازمیگردد.»
بیت 215
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
سوی ما آید نداها را صدا
«این جهان مانند کوه است و کردار ما مانند بانگ؛ پژواک بانگها بهسوی ما بازمیگردد.»
بیت 216
این بگفت و رفت در دم زیر خاک
آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک
آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک
˺زرگر˹ این را گفت و همان دم به زیر خاک رفت؛ آن کنیزک از عشق و رنج پاک شد.
بیت 217
زان که عشق مردگان پاینده نیست
زان که مرده سوی ما آینده نیست
زان که مرده سوی ما آینده نیست
زیرا عشق مردگان پایدار نیست، زیرا مرده بهسوی ما بازنمیآید.
بیت 218
عشق زنده در روان و در بصر
هر دمی باشد ز غنچه تازهتر
هر دمی باشد ز غنچه تازهتر
عشق زنده در جان و در دیده هر دم از غنچه تازهتر است.
بیت 219
عشق آن زنده گزین کاو باقی است
کز شراب جانفزایت ساقی است
کز شراب جانفزایت ساقی است
عشق آن زندهای را برگزین که جاودان است و از شراب جانافزا ساقی توست.
بیت 220
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا
یافتند از عشق او کار و کیا
عشق آن ˺معشوقی˹ را برگزین که همهٔ پیامبران از عشق او توانایی و فرمانروایی یافتند.
بیت 221
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
تو نگو: «ما اجازهٔ ورود به پیشگاه آن پادشاه را نداریم»؛ با بزرگواران کارها دشوار نیست.