درس ۶: خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک
بیت 144
گفت ای شه خلوتی کن خانه را
دور کن هم خویش و هم بیگانه را
دور کن هم خویش و هم بیگانه را
˺طبیب الهی˹ گفت: «ای پادشاه، خانه را خلوت کن و هم خویشان و هم بیگانگان را دور کن.»
بیت 145
کس ندارد گوش در دهلیزها
تا بپرسم زین کنیزک چیزها
تا بپرسم زین کنیزک چیزها
«کسی در سرسراها گوش نایستد، تا از این کنیزک چیزهایی بپرسم.»
بیت 146
خانه خالی ماند و یک دیار نی
جز طبیب و جز همان بیمار نی
جز طبیب و جز همان بیمار نی
خانه خالی ماند و جز طبیب ˺الهی˹ و جز همان ˺کنیزک˹ بیمار، هیچکس نماند.
بیت 147
نرمنرمک گفت شهر تو کجاست
که علاج اهل هر شهری جداست
که علاج اهل هر شهری جداست
آهسته و با ملایمت ˺به کنیزک˹ گفت: «شهر تو کجاست؟ زیرا درمان مردم هر شهری متفاوت است.»
بیت 148
واندر آن شهر از قرابت کیستت
خویشی و پیوستگی با چیستت
خویشی و پیوستگی با چیستت
«و در آن شهر چه کسی خویشاوند توست؟ با چه کسی خویشی و پیوند داری؟»
بیت 149
دست بر نبضش نهاد و یک به یک
باز میپرسید از جور فلک
باز میپرسید از جور فلک
دست بر نبض او گذاشت و یکبهیک از جفای روزگار ˺و آنچه بر او گذشته بود˹ میپرسید.
بیت 150
چون کسی را خار در پایش جهد
پای خود را بر سر زانو نهد
پای خود را بر سر زانو نهد
˺برای مثال،˹ وقتی خاری در پای کسی فرو میرود، پای خود را روی زانویش میگذارد ˺تا آن را پیدا کند˹،
بیت 151
وز سر سوزن همیجوید سرش
ور نیابد میکند با لب ترش
ور نیابد میکند با لب ترش
و با نوک سوزن دنبال سر آن میگردد، و اگر نیابد، با لب ˺جای˹ آن را تر میکند.
بیت 152
خار در پا شد چنین دشواریاب
خار در دل چون بود واده جواب
خار در دل چون بود واده جواب
وقتی خار در پا اینچنین دشوار پیدا میشود، خار دل چگونه است؟ پاسخ بده!
بیت 153
خار در دل گر بدیدی هر خسی
دست کی بودی غمان را بر کسی
دست کی بودی غمان را بر کسی
اگر هر فرومایهای خار دل را میدید، غمها کی بر کسی چیره میشدند؟
بیت 154
کس به زیر دم خر خاری نهد
خر نداند دفع آن برمیجهد
خر نداند دفع آن برمیجهد
˺در مثالی دیگر،˹ کسی زیر دم الاغی خاری میگذارد؛ الاغ نمیداند چگونه آن را از خود دور کند، ˺پس˹ جستوخیز میکند.
بیت 155
برجهد وان خار محکمتر زند
عاقلی باید که خاری برکند
عاقلی باید که خاری برکند
˺از روی نادانی˹ جستوخیز میکند و آن خار محکمتر فرو میرود؛ خردمندی باید که خاری را بیرون بکشد.
بیت 156
خر ز بهر دفع خار از سوز و درد
جفته میانداخت صد جا زخم کرد
جفته میانداخت صد جا زخم کرد
الاغ برای دور کردن خار، از سوزش و درد جفتک میانداخت و صد جا را زخمی کرد.
بیت 157
آن حکیم خارچین استاد بود
دست میزد جابهجا میآزمود
دست میزد جابهجا میآزمود
˺اما˹ آن طبیب ˺الهی˹ در بیرون کشیدن خار ˺از دل˹ استاد بود؛ جایجای دست میزد و میآزمود.
بیت 158
زان کنیزک بر طریق داستان
باز میپرسید حال دوستان
باز میپرسید حال دوستان
در قالب حکایت، از آن کنیزک حال دوستانش را میپرسید.
بیت 159
با حکیم او قصهها میگفت فاش
از مقام و خواجگان و شهرتاش
از مقام و خواجگان و شهرتاش
او آشکارا برای طبیب ˺الهی˹ از جای زندگیاش، اربابانش و همشهریانش حکایتها میگفت.
بیت 160
سوی قصه گفتنش میداشت گوش
سوی نبض و جستنش میداشت هوش
سوی نبض و جستنش میداشت هوش
˺طبیب الهی˹ گوشش به حکایتگفتن او بود و هوشش به نبض و تپیدن آن.
بیت 161
تا که نبض از نام کی گردد جهان
او بود مقصود جانش در جهان
او بود مقصود جانش در جهان
تا ˺ببیند˹ نبض از شنیدن نام چه کسی به تپش میافتد، ˺و دریابد که˹ همان کس مقصود جان او در جهان است.
بیت 162
دوستان شهر او را برشمرد
بعد از آن شهری دگر را نام برد
بعد از آن شهری دگر را نام برد
دوستان شهر او را برشمرد؛ پس از آن نام شهری دیگر را برد.
بیت 163
گفت چون بیرون شدی از شهر خویش
در کدامین شهر بودستی تو بیش
در کدامین شهر بودستی تو بیش
گفت: «وقتی از شهر خودت بیرون آمدی، در کدام شهر بیشتر بودهای؟»
بیت 164
نام شهری گفت و زان هم درگذشت
رنگ روی و نبض او دیگر نگشت
رنگ روی و نبض او دیگر نگشت
˺طبیب الهی˹ نام شهری را گفت و از آن هم گذشت؛ ˺اما˹ رنگ چهره و نبض او دگرگون نشد.
بیت 165
خواجگان و شهرها را یک به یک
بازگفت از جای و از نان و نمک
بازگفت از جای و از نان و نمک
اربابان و شهرها را یکبهیک بازگفت، از جا و از نان و نمک ˺یا مهماننوازی˹.
بیت 166
شهر شهر و خانه خانه قصه کرد
نی رگش جنبید و نی رخ گشت زرد
نی رگش جنبید و نی رخ گشت زرد
شهربهشهر و خانهبهخانه حکایت کرد؛ نه رگش جنبید و نه چهرهاش زرد شد.
بیت 167
نبض او بر حال خود بد بیگزند
تا بپرسید از سمرقند چو قند
تا بپرسید از سمرقند چو قند
نبض او بر حال خود و بیآسیب بود، تا اینکه از سمرقندِ چون قند پرسید.
بیت 168
نبض جست و روی سرخ و زرد شد
کز سمرقندی زرگر فرد شد
کز سمرقندی زرگر فرد شد
نبضش به تپش افتاد و چهرهاش سرخ و زرد شد، که از زرگری سمرقندی جدا مانده بود.
بیت 169
چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت
اصل آن درد و بلا را بازیافت
اصل آن درد و بلا را بازیافت
وقتی آن طبیب ˺الهی˹ این راز را از بیمار یافت، سرچشمهٔ آن درد و بلا را دریافت.
بیت 170
گفت کوی او کدام است در گذر
او سر پل گفت و کوی غاتفر
او سر پل گفت و کوی غاتفر
گفت: «محلهٔ او کدام است در گذر؟» او گفت: «سرپل، و محلهٔ غاتفر.»
بیت 171
گفت دانستم که رنجت چیست زود
در خلاصت سحرها خواهم نمود
در خلاصت سحرها خواهم نمود
گفت: «دانستم که بیماریات چیست؛ بهزودی برای رهاییات سحرها خواهم کرد.»
بیت 172
شاد باش و فارغ و ایمن که من
آن کنم با تو که باران با چمن
آن کنم با تو که باران با چمن
«شاد و آسودهخاطر و در امان باش، که من با تو همان میکنم که باران با چمن ˺میکند˹.»
بیت 173
من غم تو میخورم تو غم مخور
بر تو من مشفقترم از صد پدر
بر تو من مشفقترم از صد پدر
«من غم تو را میخورم؛ تو غم مخور. من از صد پدر به تو مهربانترم.»
بیت 174
هان و هان این راز را با کس مگو
گرچه از تو شه کند بس جستوجو
گرچه از تو شه کند بس جستوجو
«آگاه باش، آگاه باش! این راز را به کسی مگو، هرچند پادشاه بسیار از تو پرسوجو کند.»
بیت 175
چون که اسرارت نهان در دل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود
«وقتی رازهایت در دل پنهان شود، آن خواستهات زودتر برآورده میشود.»
بیت 176
گفت پیغمبر که هر که سر نهفت
زود گردد با مراد خویش جفت
زود گردد با مراد خویش جفت
پیامبر (ص) فرمود که هرکه رازش را پنهان دارد، زود به خواستهٔ خود میرسد.
بیت 177
دانه چون اندر زمین پنهان شود
سر آن سرسبزی بستان شود
سر آن سرسبزی بستان شود
˺برای مثال،˹ دانه وقتی در زمین پنهان شود، راز آن سرسبزی باغ میشود.
بیت 178
زر و نقره گر نبودندی نهان
پرورش کی یافتندی زیر کان
پرورش کی یافتندی زیر کان
˺یا˹ اگر طلا و نقره پنهان نبودند، کی درون معدن پرورش مییافتند؟
بیت 179
وعدهها و لطفهای آن حکیم
کرد آن رنجور را ایمن ز بیم
کرد آن رنجور را ایمن ز بیم
وعدهها و مهربانیهای آن طبیب ˺الهی˹، آن بیمار را از ترس ایمن کرد.
بیت 180
وعدهها باشد حقیقی دلپذیر
وعدهها باشد مجازی تاسهگیر
وعدهها باشد مجازی تاسهگیر
وعدههایی هست راستین که دلنشیناند، و وعدههایی هست دروغین که اضطرابآورند.
بیت 181
وعدهٔ اهل کرم گنج روان
وعدهٔ نااهل شد رنج روان
وعدهٔ نااهل شد رنج روان
وعدهٔ بزرگواران گنج روان است؛ وعدهٔ نااهلان رنج روان میشود.